میخوام یه دخترتنها بمونم.تمام سعیمو میکنم تا جلو همه بایستم تا نتونن تصمیمو عوض کنن. میدونم سخته ویه روزی کم میارم ولی میخوام اینطوری زندگی کنم. فکر میکنم بتونم خودم برا زندگیم تصمیم بگیرم. چندروزه خیلی گرفته ام.حتی حوصله حرف زدن هم ندارم.باکسی حرف نمیزنم.گوشیم هم که آف کردم تا ازهیچکی خبرنداشته باشم. اتفاقای زندگیم همینطور داره پشت هم میافته بدونه این که به من فرصت فکر کردن بده. بدونه این که بذاره تصمیم بگیرم.هیچوقت فکر نمیکردم زندگی اینقدر سخت باشه. اینقدر دلم میخواد دوباره برگردم به دوران بچگی.کاش میشد دوباره برگردم ودیگه بزرگ نشم.دنیای آدم بزرگا خیلی سخته.ازش خسته شدم.خیلی خسته... پي نوشت: يه دخترتنهاي خسته تصميمشو گرفته....برا هميشه تنها ميمونه..... خدایا این حقه من نیس.من لایق این نیستم. دیگه نا ندارم.دیگه توان ندارم. ظرفیته منو دیدی؟من که دیگه ظرفیتم پرشده.پس تا کی؟ بگو تاکی؟ نفسم بالا نمیاد. بغض نمیذاره نفس بکشم.دارم تاوانه کاره نکرده رو پس میدم. اشکام نمیذاره حتی بنویسم. خدایا خسته شدم...................................... یکی کمک کنه.من چیکار کنم؟چقدر به خداالتماس کنم؟خسته شدم. به همون خداقسم خسته شدم.... ميخوام برا هميشه تنها باشم.تنهاي تنها.تنهايي خيلي سخته ولي خوبيش اينه كه هيچكي نيس تا باهات بازي كنه.چقدر سخته ببازيچه شدن.چقدر سخته برا بقيه عروسك باشي.بعدش هم بهت بگن تو خيلي دخترخوبي هستي.من ديگه نميخوام دختر خوبي باشم.ميخوام به همه نشون بدم من هم آدم بديم. خدايا آخه چرا؟فقط بهم بگو چرا؟دليلشو بهم بگي ديگه كاري به كار هيچكي ندارم.تو فقط بايد جوابشو بدي.اينقدر منتظر ميمونم تا بهم بگي چرا؟؟؟؟ ميخوام برا هميشه دخترتنها بمونم.هميشه ي هميشه.... گاهي دلم ميخواهد وقتي بغض ميكنم خدااز آسمان به زمين بيايد اشك هايم را پاك كند دستم را بگيرد و بگويد:اينجا آدما اذيتت ميكنن؟؟؟ بيا بريم..... +ادامه مطلب برا خودمه... خسته شدم ميخواهم در آغوشت آرام گيرم خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندند... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... ميخواهم با تو گريه كنم... خسته شدم بس كه.. تنها گريه كردم... ميخواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم... خسته شدم بس كه تنها ايستادم.... امروز یکی از بدترین روزای عمرم بود.اومدم اینجا ازش بنویسم تا فراموشش نکنم.اگه خونه بودم تو دفتر خاطراتم مینوشتم لازم نبود اینجا بنویسم. امروز خیلی دلم شکست.نمینویسم دلیلشو تا شاید فراموشش کنم.کسی که باعث شد تا امروز اینطوری شه خودش هم ناراحت بود و این بیشتر منو اذیت میکنه. همش موقع سال تحویل از خدا خواستم تا یه سال آروم داشته باشم. اگه شاد نباشه آروم باشه.ولی ماجراهاش از همون صبح اولین روز فروردین شروع شد و تاحالا ادامه داره.نمیدونم چرا زندگی اینقدر بالا و پایین داره.نمیتونم درک کنم.خدایا حداقل قدرت درکشو بهم بده تا راحتتر کنار بیام. خیلیا برام دعا کردن سال جدید بیام از شادیام بنویسم.نمیدونم نوبت من هم میشه از شادی بنویسم یا نه. خدایا پشتمو خالی نکن مثل همیشه کنارم باش.... پی نوشت۱:ماجرای امروز هم چنان ادامه داره.... پی نوشت۲:قالب وبلاگمو دوباره عوض کردم ولی کسی چیزی نگفت.پس نتیحه میگیرم این قالب برا من مناسب تره.... پي نوشت مهم:تصميمو برا زندگيم گرفتم هيچوقت تحت هيچ شرايطي عوضش نميكنم.دوستايي كه گفتن قالبو عوض كنم شرمندم چون اين تنها قالبيه كه مناسبه منه دوستم داشته باش ،همانگونه كه من دوستت دارم... بگذار فاصله من و تو كمتر از آني باشد؛ كه ميخواهيم و نميتوانيم كه ميتوانيم و نميگذارند بگذار ميان من و تو فاصله اي نماند، نه به خاطر خودت، نه به خاطر من كه به خاطر اين عشق دوستم داشته باش بيش از آني كه من دوستت دارم.... وبلاگم یکساله شد.پارسال عید بود که شروع کردم به وبلاگ نویسی.به پیشنهاده یه دوست که میدونست من چطور آدمیم.بهم پیشنهاد کرد که یه جا حرفاتو بنویس. اولش فقط نوشته هایی که خوشم میومد و مینوشتم ولی کم کم نوشتن حال و هوام شروع شد.تا الان که در خدمتتون هستم. یه بار هم تصمیم داشتم وبلاگمو حذف کنم که خداروشکر اینکارو نکردم.الان حالم بهتره.یه خرده عوض شدم ولی خب غم ها که هیچوقت کامل از دل آدما بیرون نمیره. اینجا با خیلیا دوست شدم که دوسشون دارم.خیلی هم از آشنایی باهاشون خوشحالم.ایشالا هرجا هستن سالم و سلامت باشن. موقع سال تحویل برا همه دعا کردم امیدوارم بقیه هم برا من دعا کرده باشن.راستی فردا هم دارم میرم مسافرت.اصلا حوصلشو ندارم ولی مجبورم برم. پی نوشت: خیلی دوستون دارم دوستای وبلاگی.... بالاخره امسال هم باهمه ماجراهاش تموم شد.فقط یه روز مونده تا این سال پرحادثه تموم شه.برا همین هم من تصمیم گرفتم یه پست شادتر بذارم. نمیشه گفت امسال چطور سالی بود برام.اتفاقای عجیب غریب زیادی برام افتاد که از خیلی هاش درس عبرت گرفتم.اتفاقات تلخ زیادی هم داشت.مثل انژیوگرافی مامانم یا فوت دخترعمم و چندتا اتفاق دیگه که فقط خودم و خدام ازش خبر داره. نمیخوام تو این پستت از غم و ناراحتی صحبت کنم.حداقل این پست باید شادتر باشه.چون قراره عید بیاد و همه چی نو شه.برام جالبه از این سال تو اون سال فقط یه ثانیه فاصلس ولی ما برای این یه ثانیه چه کارا که نمیکنیم و چه جشن ها که نمیگیریم.انگار آدما هرکاری میکنن تا شاد باشن.یعنی واقعا به دست آوردن شادی اینقدر سخته؟؟؟ برا همه دوستام آرزوی سال شادی رو دارم.ایشالا سال خوب و شادی داشته باشین و پر از اتفاقا و حوادث شاد.گرچه دنیا بدون غم نمیشه ولی دعا میکنم که هیچوقت غم سراغ دلاتون نیاد.موقع دعای سال تحویلتون منو فراموش نکنید.... باید کسی باشد که هروقت بار تنهاییت سنگین شد... هروقت کمر کلماتت شکست...هروقت واژه هایت لال شدند ... بیاید بنشیند مقابل چشمانت و تو زل بزنی به خودت که جاری شده ای میان چشمهایش.... باید کسی باشد که هروقت بار سنگینی هایت سنگین شد...هروقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد ... بیاید آغوش باز کند و پناهت شد و تمام تنهاییت را...تمام دلتنگیت را... تمام سکوتت را...تمام خستگی هایت را... و تمام بغضهایت را... میان هرم نفس هایش نفس بکشی.... تازه فهميم اسمي كه برا خوﺩم و وبلاگم ﮔﺬاشتم خيلي مناسبه. ﺩختر تنها بهترين اسميه كه مناسبه منه.چون تنهايي بخشي از زﻧﺪگيمه كه هيچ وقت ازش ﺟﺪا نميشه. كم كم ﺩارم با اين قضيه كنار ميام كه باﻳﺪ تنها باشم.اصلا هم ﺩلم نميخواﺩ از اين وضعيت خلاص شم. حالا هركي هرچي ميخواﺩ بگه. ﺩيگه نميخوام از اين حال بيرون بيام. چون برام يه قضيه ثابت ﺷﺪس كه تنهايي جزيي از وجوﺩمه و ازم ﺟﺩا نميشه. مامانم آنژيوگرافي انجام ﺩاﺩ. ﺩكتر گفته رگه اصليش بسته ﺷﺩه و اگه استرس ﺩاشته باشه كارش به عمل ميكشه. ﺧﺩا به خير ﺑﮔﺬرونه. اين هم از زﻧﺪگي نكبتيه ما. حالا همه ﺑﺩبختيا رو هم ﺩيگه مياﺩ. مثلا هفته ﺩيگه ﻋﻴﺪه ولي من اصلا هنوز بازار نرفتم ببينم چي ﺩاره. فكر نكنم اصلا فرصت كنم برم. از ﻋﻴﺪ و اينطور مسخره بازيا خوشم نمياﺩ. اين ﻣﺪليم ﺩيگه.... ﭘﻲ نوشت: كيبورﺩم خراب ﺷﺪه اعصابم بهم ريختس. با هزار ﺑﺪبختي اين ﭘستو ﮔﺬاشتم. برا همين شاﻳﺪ نتوينم برا ﺩوستام نظر ﺑﺬارم. ﺑﺑﺨﺸﻳﺪ 


ادامه مطلب

| Design By : RoozGozar.com |


